خدیرا به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت یازده :
توگو با واقواقی کوتاه، دور زامیرا چرخید و کنار او نشست، زامیرا با آخرین رمق، همچون شمعی که آخرین لرزش شعلهاش را تجربه میکند، سرش را بلند کرد. لبهایش، چون خاک تشنهی کویر، ترک خورده بود، اما زمزمهای لرزان، چون برگ خشکی که بر زمین میغلتد، از میانشان بیرون آمد:
- زیبا… من...
جملهاش ناتمام ماند و او در بیهوشی، در اقیانوس تاریکی غرق شد.
زامیرا بعد از آخرین سقوط، این شکست

لطفا صبر کنید...

شبنم
0عالی بود سپاسگزارم وخسته نباشید